تبليغاتX
دلنوشته های یک نفر دیوانه

پسرک تنها

قلب‌ها تهی از احساس
وجدان‌ها بی‌بهره از انسانیت
دل‌ها لبریز از نفرت
سینه‌ها انباشته از غرور
تمام راه‌ها دور هستند..
و این شب چه طولانی و سرد است
به کجا باید پناه برد
پسرک تنهای داستان ما
در شهری که دیگر
دیو از فرشته شناخته نمی‌شود..

"بابک"
پ.ن:بابک جان متنت شرح حال منه .

نویسنده: یک نفر دیوانـ‌ه (رامتین) | 13:46 | 90/02/07

ای خدا

"ای خدا"

من از دریچه این شب بی فانوس
من با تبلور یک چشمه ی اشک
با این احساس لطیف.......... .
اما خسته
از میان کوچه باغ خاطره
در هیاهو این همه فریاد
با تو اغاز میشوم
با تو می مانم
با تو یک رنگ میشوم
با تو پیوند میخورم
در تو گم می کنم خود را
با تو در ابدیت می مانم
ای خدا..........
ای خدای من........ .
ای بی همتا

شعر از : " شیما "

پ . ن 1: آدمها هر کدوم شبیه به خودشون میمیرند ، من با آدم برفی موافقم .

پ . ن 2 : گاندی می گه : آدم هر کاری تو زندگیش می کنه بی ارزشه ، اما مهم اینه که یه کاری بکنه ، من با قسمت اولش موافقم .

نویسنده: یک نفر دیوانـ‌ه (رامتین) | 21:20 | 89/09/18

"آه ای اطلس"

ای خداوند زمین

اى كهن مرد ناميرا و جاويدان

ياد دارى قصه ى ديرينه ات را؟

نيك ميدانم كه مى دانى

روزگارانى هوا تاريك

درختان خاموش

زمين سنگين بود

آن روز به پشت مى كشيدى غم عالم را

تنها

چهره ات غمگين بود

***

روزگارى، شادى

در جهان فرياد آزادى دميد

مادر سبز زمين در حال مردم خنديد

و زمين زيبا شد

و غم از چهره ى عالم پرزد

و درختان همه خوشحال شدند

آسمان آبي شد

***

در همان روز ،هنوز

در كنار همه ى خوبى ها

باز قسمى ز زمين غمگين بود

همه روز شب،همه خوبى اسير

در كف ديو سياه دين بود

و تو اى مرد اساطيرى پير و خسته

با كمي آسودگى

مى كشيدى همه سنگينى اين عالم سبز

باز هم سنگين بود

***

در كف دست گرفتى كره ى خاكى را

در ميان همه شهر

دست بر خاك نظر كرده ى ايران كردى

و همه سهم من از عالم شد:

مرگ،نابودى،خموشى،سردى

***

آه از اين سنگينى آن دست سردت بر ما

آسمان ما ميان اين همه دنيا

گشت تيره،سرد و غمگين و سياه

***

نيك ميدانم كه ناچارى چرا كه

وزن ايران همچنان سنگين است

هر كه دارد دل ميان سينه اش

از همه تاريكى و ظلمى كه بر مه مى رود غمگين است

شادى ما روياست تا زمانى كه هنوز

مرد نادان با خودش مى گويد:

سرنوشتم اين است

***

من نمى دانم كه كى!

ليك مى دانم كه روزى،دور يا نزديك

خواهد آمد روزگار سبز سبز

روزگارى كه دود و خاك شهر من خواهد مرد

و همه بد مردمان پست و

خسته از خوبى را،از ميان خواهد برد

خواهد آمد روزگارى كه دگر

سنگ قلتد در ميان خاك و خون

كه چرا دست سياهش بال هاى خسته ى آزاديم را آزرد

روزگاري سبزو رنگين

با نگاهى سرد و سنگين

با دلى رنجور و غمگين

ظالم منفور نيز

شربت تلخ شهادت را

- اين زمان خود -

يكنفس خواهد خورد

شعر از : "آریا"

نویسنده: یک نفر دیوانـ‌ه (رامتین) | 16:19 | 89/07/30

به کدامین جرم ؟

به جرم نو شته نشدن

کدام گناه نانو شته

باید در دالانی بود از

افکار پریشان؟

به تنبیه کدام گناه نانو شته

باید غرق در مشکل بود

تا جایی که ندانی

گلیه ی کدام مشکل رابکنی

تا جایی که ندانی غم کدام غم را

بخوری

به جرم کدام جرم ثبت نشده

باید شبها را تا بانگ اذان

و ساعاتی بعد تر و بد تر

بگذرانی

به جرم کدام خیانت ثبت

نشده

اتهام خیانت می بینی؟

به جرم کدام کفر به فکر نیامده

مجازات بر بی فکری

می شوی؟

به جرم کدام خشم ثبت نشده

مجازات خشم شده ای؟

به جرم نابخشوده نشدن کدام

گناه نابخشوده

نابخشوده شده ای؟

و باید نابخشوده بمانی؟

و حتی چوب سر آتشین سفید رنگ

که از سرش دود بلند می شود

را از این دست به آن دست

بدهی؟

تا کی باید به جرم نوشته نشدن

گناه و خیانت و غیره و ...

باید فقط چون گاو بچری؟!!!


پ.ن1 : کوهانی از خشم ونفرتم تا جایی که صفحه های چرک نویسم را با شدت قلم می زدم و نقطه هایی که می گذا شتم چون پرتاب تیر بر کاغذ شطرنجی زندگی ام عمل می کرد .

پ.ن2 : آرین این همونیه که بهت قولشو داده بودم .

پ.ن3 : این نیز بگذرد .

نویسنده: یک نفر دیوانـ‌ه (رامتین) | 17:21 | 89/06/25

بــه تــرکــستـان نــگاهــی کرد شاید

قلم بر روی کاغذ لکه می رفت               نمی دانم که کی آمد و کی رفت

همــه افــکار من پرواز میکرد               سـراچـه ی ذهـنم آمـاس مـیکـرد

هنوزم همدمم قلیان و یک چای               صدای تار و گیتار و کـمی نـای

سرم گرم است دلم سرد اسـت               ولی افسوس راهایم همه بسته است

هـمـه تیرهـایم بـی آمـاج پرت               خودم هم گشته ام از زندگـی پـرت

پیاپی در ملامت از همـه ســو               ولـی آن گـوش گـیـرای صــدا کــو ؟

نمی دانم درونــم چـــی دمیدند               که حال مـن ایــنــگونــه رمــیــدنــد

نمی خواهم بدانم عاقبت چیست               و یا آنکس که می داند که و کسیت

نمی خواهم هــمه دیوارهــایــم               بریـزنـد روی مــن این همه بـا هــم

ســخن کــوتــاه گویم پــس باید               بــه تــرکــستـان نــگاهــی کرد شاید

 

 

00:12

1389.02.30

پنج شنبه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1شاید شعر مذخـرفـــــــــی باشه اما  خودم خیلی باهاش حال میکنم .

پ.ن2کاپیتان منتظر نظرتم مرد . اینجا هوا خیلی خوبه و همه چی رو به راه .

پ.ن3: آرین داداش بزودی یه پست که در وصف هر دو مونه میذارم .

دوستون دارم

نویسنده: یک نفر دیوانـ‌ه (رامتین) | 1:23 | 89/06/01

RSS